تبليغاتX
کاش همه صداقت خداوند را داشتند

کاش همه صداقت خداوند را داشتند

sedaghataramesh

دلم بارون میخواد

دلم بارون می خواد.....

خیلی وقته چشام بارونیه اما می خوام تمام وجودم زیر قطره هاش خیس شه

می خوام بدوم زیر بارون،می خوام فرار کنم!

انقدر تند برم  که بتونم تموم قطره هارو مال خودم کنم

باز دیوونه شدم!

کاش زمستون بود.......

دلم بارون می خواد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت   توسط  تنها  | 

زندگی براساس هندسه

 

   به نام او كه عالم را بر اساس «حساب» و «هندسه» آفريد. آري به نام او كه همه چيز دنيا بر اساس حساب استوار كرد و بر پايه هندسه نظم بخشيد.

دوست خوبم سلام!

اميدوارم روزهاي زندگي ات سرشار از تلاشهاي مثبت و منطبق بر خط راست در جهت رسيدن به خداي يگانه باشد.

دوست خوبم!

جريان انديشه هاي زلال سرزمين فكر ما را آبياري و سرسبز مي كند، پس چه نيك است سرگذرگاه جريان انديشه هاي خويش بنشينيم و از زاويه بالا آن را تماشا كنيم اگر دو ضلع زندگي «اميد» و «عمل»‌باشد زاويه زندگي به لطف خدا همواره «منفرجه» است.

بدان كه «اميد» را بايد به منزله مركزي دانست كه كليه امور بشري مانند دايره پيرامون آن مي چرخد و «عمل» همان تلاش هاي مثبت اوست كه او را به مقصد مي رساند.

دوست خوبم!

اگر حساب عمرمان را داشته باشيم آدم حسابي مي شويم. بنابراين از حساب امور زندگي خود غافل نشويم چرا كه ذات حق دائم به كار مشغول است.

دوست خوبم!

اگر چه منطق ضامن سلامت كار يك رياضيدان است ولي منبع تغذيه او نيست. نان روزانه او را مسائل مهمتر، كه موجب پيشرفت او مي شوند تأمين مي كند.

دوست خوبم! چه زيباست در رفتار با ديگران خوبي ها را جمع كنيم، بدي ها را تفريق نماييم، شادي ها را ضرب نماييم، غم ها را تقسيم نموده، از نفرت ها جذر بگيريم و محبت ها را به توان برسانيم. هندسه ي شخصيت خود را با خطوطي منظم و راست ترسيم كنيم و فراموش نكنيم كه يك انسان مسئول بايد زندگي فردي اش را بر دو اصل منفي استوار كند تا زندگي اجتماعي و اقتصادي اش همواره بر اساس اصل مثبتي پايدار بماند:

اول آنكه بيش از نياز نخواسته باشد تا براي كسب آن خود را به خفت بيندازد.

دوم آنكه بيش از نياز نداشته باشد تا براي حفظ آن در هراس بيفتد.

دوست خوبم!

در زندگي خود آزادگي پيشه كن و فراموش نكن؛ آنانكه دل به عرض يك صندلي بسته اند در طول زندگي اسير بوده اند.

دوست خوبم!

در انتخاب دوستان و همنشينانت دقت كن و هميشه آنان را از ميان دانايان و خردمندان برگزين زيرا خردمند با خردمند سازگار است اما نادان نه با دانا سازگار است نه با نادانان ديگر چونانكه خط راست بر خط راست ديگر منطبق مي شود اما خط ناراست نه بر ناراست ديگر منطبق مي شود نه بر راست.

دوست خوبم!

با معادله زيباي زندگي سعي بر آن داشته باش كه جدولي مصفا و رسمي دل آرا در حل مختصات xوy ها شيبي به سوي كمال بي نهايت كشيده گردد تا به مراد خود برسي چون هرم بلند همت وچون مخروط عالي نهمت باشيد. نور حق و شعاع پرتو جمال محمد(ص) در كانون قلبتان باد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط  تنها  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط  تنها  | 

دوست

 

دوست خیالی كه واقعا دوستت باشه

 خیلی بهتر  از یه دوست واقعیه كه خیال میكنی دوستته

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط  تنها  | 

اسلام علیک یا فاطمه الزهرا

 

 

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط  تنها  | 

وداع

 

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 میبرم ،تا كه در آن نقطه دور

شستشویش دهم 

زینهمه خواهش بیجا و تباه

 میبرم تا ز تو دورش سازم

زتو،ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نكند یاد وصال

 ناله میلرزد،میرقصد اشك

آه،بگذار كه بگریزم من

ز تو،ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به كه بپرهیزم من

شعله ی آه شدم صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم،خنده بلب خونین دل

میروم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت   توسط  تنها  | 

رسم زندگی

 

حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
 از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
 از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم
 خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
 عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
 دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود
 قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
 خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
 اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان
 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
 تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟
نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟
نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
 هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست
 حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زياران چشم ياری داشتيم
 خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت   توسط  تنها  | 

سال نو مبارک.......

 

به نام خداوند جان و خرد

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

سلام به دوستاهای عزیزو خوبم ببخشید که یه مدتی است که دیر میام

الان اومدم که سال نورو

تبریک بگم 

 

 سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد


وقلب من نیایش می کند:


خدایا! مرا متبرک کن


تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم


با تحسین و حیرت


زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.


خدایا مرا برکت آن بخش


که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم


به برادران و خواهرانم یاری برسانم


تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.


و هر روز نیایش کنم:


در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.


آمین

 

 

 

نوروز جشنی به درازی تاریخ تمدن بشری است. این تاریخ نیست که نوروز را روایت می کند

بل نوروز است که تاریخ را در دامان خویش پرورده است. نوروز این ایرانی ترین جشن

ایرانیان در پیش است آمده است تا غبار کهنگی و ماندگی به جای مانده از سرما

 و زمستان را از چهره ها بزداید و شکوفه لبخند را بر لبها و نهال امید را در دل ها

 بارور سازد. انتظار نوروز بس خوشایندتراز خود اوست.

نوروز چيست؟
امام جعفر صادق عليه السلام درباره روز نوروز فرمودند:
همانا نوروز روزى است كه پروردگار جهان از بندگانش پيمان گرفت كه او را پرستش كنند

و به او شرك نورزند و به پيامبران و امامان عليهم السلام ايمان بياورند...
... نوروز اولين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد و بادهاى ناگهانى وزيدن

 گرفت و ستاره زمين در چنين روزى ايجاد شد...
... نوروز روزى است كه على عليه السلام در نهروان، خوارج را هلاك كرد...

 گل هاى زمين در آن روز خلق شد...

 در چنين روزى بود كه كشتى حضرت نوح(ع) بر كوه جودى نشست...

همان روزى است كه جبرئيل بر پيامبر اكرم(ص) نازل شد...

 همان روزى است كه ابراهيم(ع) بت ها را شكست...

 در همين روز حضرت محمد(ص)، على (ع) را بردوش خود حمل كرد تا بت هاى قريش را سرنگون كند...

در چنين روزى حضرت مهدى (عج) ظهور مى فرمايد و ما انتظار فرج آن حضرت را در چنين روزى داريم...

 براى اين كه نوروز از ما و شيعيان ماست...

 

امیدوارم سالی پربرکت با را آغاز کنید با خوشحالی و آرامش خاطر

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت   توسط  تنها  | 

سلام من باز اومدم.........

 

سلام به دوستهای خوبم

اول عذرخواهی میکنم بخاطر تاخیر زیادی که داشتم . ترافیک بود 

امیدوارم همگی حالتون خوب خوب خوب باشه

از همه دوستای عزیزم که توی این مدت منو شرمنده کردن ممنون

 

 

در کدامین آیینه میتوان تو را جستجو کرد

در کدامین چشمه ی زلال میتوان تو را دید

در کدامین راه نرفته میتوان تو را پیمود

سهم من از تو چیست؟

دانه ی برفی که هرگز به زمین نمیرسد

افتابی که هرگز گرمایش حس نمیشود

یا راهی که به نا کجا ختم میشود

سهم من دویدن به سویت

و هرگز نرسیدن است.


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت   توسط  تنها  | 

حیرت....

 

در حیر تم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش و مرده پرست

گر شخص بود زنده کشندش به جفا

گر مرد برندش به عزت سر دست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت   توسط  تنها  | 

تنهایی....

 

Click to view full size image

 

میشه تنهایی غذا خورد

میشه تنهایی خرید کرد

میشه تنهایی مسافرت فت

میشه تنهایی خندید

میشه تنهایی گریه کرد

میشه تنهایی .........

ولی نمیشه تنهایی تنهایی رو تحمل کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت   توسط  تنها  | 

عیدسعید قربان مبارک...

 

 

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت   توسط  تنها  | 

« کوچه - فریدون مشیری »

 

 

« کوچه - فریدون مشیری »

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت   توسط  تنها  | 

به خود آی ، تا که دریابی "خدا "در خویشتن پیداست!

 

 

به مناسبت یکم ذیحجّه

به گرد کعبه میگردی  پریشان                                                                

که وی خود را در آنجا کرده پنهان!

اگر در کعبه می گردد نمایان

پس بگرد تا بگردیم!!!

 بگرد تا بگردیم!!

در اینجا باده می نوشی!

در آنجا خرقه می پوشی؟!

چرا بیهوده می کوشی؟؟!!

در اینجا مردم آزاری!!

در آنجا از گنه عاری !

نمی دانم  چه پنداری؟!!

در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری

تو آنجا در پی" یاری " !!!

چه پنداری؟؟؟؟

کجا،"وی" از تو می خواهد چنین کاری؟؟؟؟

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمیداند؟!

چه سلطانی که جز در خانه اش  خفتن نمیداند!!!!

چه دیداری؟؟!!

چه دیداری؛ که جز دینار ودرهم از شما سفتن نمیداند!!!

به دنبال چه میگردی ؛ که حیرانی؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت   توسط  تنها  | 

خسته شدم

 
خسته شدم از این زندگی یکنواخت چرا تو زندگی من یه اتفاق جدید نمی افته ؟!

دلم تنوع میخواد !

  

 *دلم میخواد مثل بچگیام یه عالمه شیطونی کنم !

 *دلم میخواد مثله اون وقتا کله مورچه ها رو بکنم خووووو !

 *دلم میخواد با تیرکمون کلاغ بزنم !

 *دلم میخواد برم بیرون تا میتونم جیغ بکشم !  

 *دلم میخواد زنگ همه خونه ها رو تک تک بزنم و فرار کنم !

 *دلم میخواد اس ام اسی یکی که میشناسم رو اذیت کنم و سر به سرش بذارم !

 *دلم میخواد یخ بندازم تو یقه یکی که خوابه !

 *دلم میخواد آدامس بچسبونم به شلوار یکی !

 *دلم میخواد  دستامو باز کنم و مثله بچگیام زیر بارون یه عالمه چرخ بزنم تا صورتم خیس و خنک     بشه !

 

  لابد الان میگین چه روح خبیس و شیطانی دارم من نه ؟

اشکال نداره هر چی دوست دارین بگین ولی من همه اینا رو دلم میخواست امروز !

 

 

 امروز که بارون می اومد واقعا دلم میخواست زیر بارون قدم بزنم بدون چتر و بدون ترس از خیس شدن و سرما خوردن و بدون فکرای آزار دهنده و افکار مغشوش !

اما نشد واسه همین رفتم تو تراس و دستامو باز کردم و چشامو بستم و بعدش :

یه نفس عمیییییییییییییییق !

خیلی چسبید توام امتحان کن !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت   توسط  تنها  | 

خداهست.....

 

غم و اندوه اگر روزی هم مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که : خدا هست ، خدا هست ...

او همانیست که در تارترین لحظه ی شب

راه نورانی امید نشانم میداد

ماه من !

غصه اگر هست، بگو باشد

معنی خوشبختی بودن اندوه است !

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی ، چه نخواهی میوه ی یک باغند !

همه را با هم و با عشق بچین !

ولی از یاد مبر : سمت هر کوه بلند ، سبزه زاریست پر از یاد خدا

و در آن باز کسی میخواند : خدا هست ، خدا هست ...

پس غصه چرا ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت   توسط  تنها  | 

السلام علیک یا سیدنا و مولانا یا اباالحسن یا علی ابن موسی الرضا

 

السلام علیک یا سیدنا و مولانا یا اباالحسن یا علی ابن موسی الرضا المرتضی ع روحی فداک بنفسی انت

عشق،

پنجره فولادت را معنا مى‎كند

و دل به زیارت تو اوج مى‎گیرد

اى ضریح سراسر نور!

با دلى آكنده از صداقت‎هاى تو

با جامى تهى از عشق

و چشمانى بر گل نشسته

به سوى تو مى‎آیم

و پرندگان حرمت

عروجت را معنا مى‎كنند

و عاشقانه دانه از لانه نور برمى‎چینند

و تو را مى‎ستایند

اى بزرگ‎ترین واژه كلام!

تو عروج آسمانى كرده‎اى

و تمامى زائران ضریحت را

به سوگ عشق نشانده‎اى

كه همه سینه‎ها و همه جان‎ها

تو را مى‎طلبد

اى غریب الغربا!

 

 

[تصویر: I13.jpg]

 

 

 

 

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط  تنها  | 

گاهی...

 

گاهی اوقات همه دوست دارند اما اونی که دوست داری دوست داشته باشه دوست نداره...

گاهی اوقات همه هستن اما اونی که دوست داشتی باشه نیست ...

گاهی اوقات همه تولدت رو بهت تبریک می گن اما اونی که از همه بیشتر دوست داشتی ازش تبریک بشنوی بهت تبریک نمیگه...

گاهی اوقات مجبوری بخندی اما ته دلت داری گریه می کنی...

گاهی اوقات با اینکه دوست داری جایی بری دوست(رفیق) نداری که جایی بری....

گاهی اوقات دلت تنگ میشه واسه همه دلتنگیها...

گاهی اوقات با اینکه اصلا وقت رفتن نیست زود وقت رفتن می رسه...

گاهی اوقات بی خداحافظی می ری چون دوست نداری خداحافظی کنی...

گاهی اوقات محتاج سلام نیستی اما اون سلامیکه دنبالش می گردی نیست ...

گاهی اوقات تلاش می کنی همه چیو فراموش کنی اما بازم می رسی به نقطه ی اول ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط  تنها  | 

خداوند سه بار بر من خندید ...

 

خداوند سه بار بر من خندید  ...

دفعه اول

زمانیکه می خواست مرا  به اوج برساند

درحالی که تمام دنیا سعی می کردند که مرا به زمین بزنند

دفعه دوم

زمانی  که می خواست مرا به زمین بزند

در حالی که تمام دنیا می خواستند مرا به اوج برسانند 

دفعه سوم

زمانی که دست و پا زدن بیهوده مرا میدید

که چه حقیرانه به آدمها و مقامها چنگ انداخته ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط  تنها  | 

زندگی

 

اگر کودکی با انتقاد زندگی کند می آموزد که محکوم کند

اگر کودکی با دست تنگی زندگی کند می آموزد که ستیزجو باشد

اگر کودکی با ترس زندگی کند می آموزد که بهراسد

اگر کودکی با احساس ترحم زندگی کند می آموزد که احساس بدبختی کند

اگر کودکی با تمسخر زندگی کند می آموزد که متزلزل باشد

اگر کودکی با حسادت زندگی کند می آموزد که حسود باشد

اگر کودکی با شرمندگی زندگی کند می آموزد که احساس گناه کند

اگر کودکی با آگاهی به تواناییهایش زندگی کند می آموزد که اعتماد به نفس داشته باشد

اگر کودکی با تایید زندگی کند می آموزد که خوشتن را دوست بدارد

اگر کودکی با عشق بدون قید و شرط زندگی کند می آموزد که عشق بورزد

اگر کودکی با بینش و شناخت زندگی کند می آموزد که در زندگی هدف داشته باشد

اگر کودکی با تعاون زندگی کند می آموزد که سخاوتمند باشد

اگر کودکی با صداقت و انصاف زندگی کند می آموزد که راستگو و درستکارباشد

اگر کودکی با احساس امنیت و آرامش زندگی کند می آموزد که به خود و اطرافیانش اعتماد کند

اگر کودکی با دوستی و مهربانی زندگی کند می آموزد که زندگی را زیبا ببیند

اگر کودکی با بردباری زندگی کند می آموزد که صبور باشد

اگر کودکی با تشویق بجا زندگی کند می آموزد که قدردانی کند

و اگر شما با آرامش زندگی کنید کودک شما می آموزد که بدون اضطراب زندگی کند 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت   توسط  تنها  |